در مورد ایل بزرگ منجزی

طایفه منجزی دارای ۹ تیره می‌باشد که عبارتند از:

۱. رَوا
۲. لَوخَرده (لبخورده)
۳. بُولسِنی (ابوالحسنی)
۴. نیمُرچه (نیم بُنیچه)
۵. لَم لُمی
۶. تاجنالایی (تاج الدین عبداللهی)
۷. هَلیلی
۸. مَلامِدی (مال احمدی)

همچنان که دیتر امان محقق و پژوهشگر آلمانی می‌نویسد:

بعد از حمله به قندهار و فتح دهلی هندوستان در سال ۱۱۵۲ هجری قمری (۱۷۴۰ میلادی)، حاتم خان از طایفه منجزی [یکی از فرماندهان بختیاری‌ها در حمله به قندهار و دهلی] به سمت والی کشمیر هند منصوب شد و حدود ۷۵۰ خانوار از طایفه او در کنار طایفه میان خیل، ۷۰۰ تا ۸۰۰ خانوار در دَرن بند و ۵۰۰ خانوار در مَرخا ساکن شدند. از این جماعت، خانوارهای بسیاری بعد از مرگ نادرشاه افشار به موطن قبلی خویش مراجعت کردند.[۱]

اتحاد (کنفدراسیون) متشکّل از ۶ تیره از طایفه منجزی بختیاروند (لَو خَرده، رَوا، بُولسنی، نیم بُنیچه، لَم لُمی و تاجنالایی) را اصطلاحاً "رَمُـوری" می‌نامند. "سواران ورزیده و تفنگچیان چیره دست رَمُـوری" در طول تاریخ به شجاعت و جنگاوری شهره خاص و عام بوده‌اند.         

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%86%D8%AC%D8%B2%DB%8C

آغاز و پایان کار اسدخان بهداروند معروف به شیر کش

اسدخان بختیاروند که درشجاعت و دلاوری و مردم داری پوریای ولی زمان خود بود، در یکی از کهن ترین خاندان های بختیاری خاندان بختیاروند یا بهداروند در حدود سال 1185 قمری متولد شد. طایفه او از حدود اواخرقرن پنجم هجری سابقه تاریخی سکونت در بختیاری را داشته ودارند. اجداداو از حشم داران بزرگ بختیاری بودند، پدرش حیدر خان وپدر بزرگش شا همراد خان از روسای برجسته طوایف بختیاری بودند، که گله های بزرگی از احشام داشتند.و تا زمان اسد خان و فرزندش جعفرقلیخان زندگی عشایری و کوچ نشینی داشتند. ییلاق آنها ده کرد و دهات اطراف آن وفارسان واطراف آن بود ، و قشلاق آنها اندیکا ، لالی و جلکان و سهرکان و اطراف آنها بود.

اسد خان پس از مرگ پدرش حیدرخان رئیس طایفه میشود.

آغاز آشنائی فتحعلیشاه قاجار با خاندان اسد خان

این زمان هنوز حیدرخان پدر اسدخان درقید حیات بود، و اسدخان نو جوانی حدود چهارده ساله بود .
تاریخ قاجار یا حقایق الاخبار ناصری ذیل صفحه 8 میگوید :سال بعد (1199 هجری قمری) فتحعلیخان پسر حسیقلیخان قاجارمعروف به باباخان ( و بعد شاه بابا) برادر زاده و ولیعهد آغا محمد خان قاجارکه ملقب به جهانبانی بود ، به سمت عراق وفارس( فارس وبختیاری ) مامور ( منصوب) ( میشود). یعنی در این سال 1199 هجری قمری والی یل فرمانروای فارس و بختیاری میشود.
ولیعهد قاجار فتحعلیخان تا شب شنبه بیست ویکم ذیحجه سال 1211هجری که آغامحمد خان کشته میشود، والی وفرمانروای فارس و بختیاری بود. این زمان اسدخان 25 ساله و پس از مرگ پدرش رئیس ایل بود. والی یا فتحعلیشاه آینده ، علاوه بر اطلاعاتی که توسط عوامل خود از بزرگان و نخبگان ولایت خود داشت ، به مناسبت های مختلف خود نیز با خانواده آنها آشنا میشد، به گفته مرحوم آقربانعلی نوه اسد خان : خواهر بزرگ اسدخان بی بی پری ( کسی که بعدها از سر دلسوزی اسدخان را با زهر میکشد.) در زمان حیات حیدرخان همسر محمدعلیخان قشقائی بود، در یکی از مناسبت های جشن ها ولیعهد ، خواهر یا خاله اسد خان بنام زینب بیگم مادرآینده محمد تقی میرزا حسام السلطنه را دیده و اورا خواستگاری میکند. اویکی از اولین زنان دومین شاه سلسله قاجار است. پس از این وصلت ، ولیعهد به اعتبار وابستگی سببی بخوبی از نیروهای رزمی بختیاری و قشقائی در رسیدن به قدرت استفاده کرده است. شواهدی حکایت از آن دارد، که پس از این وصلت ایلخانی بختیاری یا حداقل طایفه هفت لنگ را به حیدر خان وپس از او به اسد خان داده است، و خان قشقائی را هم ایلخانی قشقائی کرده است.

( در مجلسی که حدود 40 سال پیش راجع به شباهت های کلمات تهرانی قدیم با زبان بختیاری و شیرازی میشد، وبحث این بود، که چرا تهرانی های قدیم برای کلمه" آبیار" از کلمه لری " اویار" استفاده میکنند، یکی از حاضرین بسیار کهنسال معما را حل کرد، او گفت:" فتحعلیشاه که والی فارس وو لیعهد بود، پس از کشته شدن آغا محمد خان قاجار از شیراز با جنگجویان بختیاری و قشقائی به تهران آمد، و به مجرد ورود ، و تسلط بردارالسلطنه تهران به کمک سپاهیان همراه خود به کور کردن وقتل عام مدعیان سلطنت خود که بیشتر اقوام و نزدیکان او بودند پرداخت. و بدلیل سالهای طولانی سرکوب مخالفین این سپاهیان بختیاری و قشقائی در تهران ماندگار شدند. ومورد اعتماد شاه قاجار بودند.).

ولی بعداز قدرت گرفتن شاه قاجار، نیاز شاه قاجار به این سپاهیان و روسای آنها، تبدیل به وحشت از قدرت گرفتن روسای این سپاهیان اسدخان بختیاری ومحمدعلیخاان قشقائی شد. (که شرح آن قبلاً آورده شده است.)

تاریخ قاجاردرصفحه 10 زیر عنوان : ذکر حقایق اخبار فتحعلیشاه علیین آشیان و بیان حالات آن خدیو ثریا مکان میگوید: روز دوم محرم سال 1212 خبر وحشت اثر (کشته شدن آغامحمدخان قاجار) را بابایوسف شاطر(پیک تیز پا) به شیراز رسانید، .. ولیعهد .. بیدرنگ آهنگ دارالسلطنه طهران فرموده پس از ورود علیقلیخان عم (خود را) مکفوف البصر( ازچشم نابینا) نمود، حسینقلیخان برادرکوچک ( خودرا) نیز از پاره ای خیالات فاسده آسوده ساخت .( یعنی اورا هم کشت). وتقریبا بیش از نیمی از سلطنت این شاه دغلکار وسفاک در صفحات بعدی تاریخ قاجار به کشتار مخالفین اشاره دارد. او که در مکتب عم خود اولین شاه بیرحم و حیله گر قاجار این آموزش ها را فرا گرفته بود، در دوره سلطنت خود ، این روش ناپسند را همیشه به کار می برد، و برای دو شاه بعدی سلسله قاجار هم به یادگار گذاشت.

مقصود از این مقدمه این بود، که اسد خان بختیاری بطور قطع مدت مدیدی مورد حمایت شاه قاجار وخواهر زاده یا خاله زاده خود ، محمد تقی میرزا حسام السلطنه بوده است، و بنظر میرسد، عنوان 25 سال ایلخانی بودن اسدخان بختیار وند در ایل بختیاری در دوره سلطنت فتحعلیشاه قاجارچندان هم دور از واقعیت نیست.

سرانجام اسدخان بختیاری و محمدعلیخان قشقائی

اسد خان بختیاری سال 1237 هجری قمری سرداری سپاهیان بختیاری را در جنگ با دولت عثمانی در عراق همراه با شاهزاده محمدعلی میرزا دولتشاه بعهده داشت ، و هنگامیکه دولتشاه در بغداد با سپاهیان عثمانی نبرد میکرد، او بارهبری سپاهیان بختیاری بصره را فتح کرد، هرچند سال بعد شاه قاجار آنرا به عثمانی بازگرداند. او پس از مرگ دولتشاه به بختیاری بازگشت، ولی پس از بازگشت ، می بیند، که داود خان برادر ش یا یکی از اقوام او در غیاب او دز اسد خان ، را تصرف کرده است. او سالها تلاش میکند، تا داوودخان را حتی با پرداخت مال راضی به ترک دز کند.






شاعر بختیاری از قول اسد خان دراین باره میگوید:

آ دوید ز دز درو بیو به هواری صد تومن پیل بت دُم وا اسب والی

a dovid ze dez deraw biyaw be havari sad tomen pil bet dom va asbe vali

ترجمه به فارسی معیار:

آقا داوود از دز بیرون بیا ( ببینمت) به آرامی؟ ( دشت) صد تومان پول( پول هتگفتی بود) به تو میدهم با اسب ( وزنه) والی.

ولی تلاش دراز مدت اسد خان برای جلب رضایت داوود خان و پیش گیری از برادر کشی بی نتیجه بود، و این رفتار لجوجانه داوودخان که در پناه دز، اسد خان را به بازی گرفته بود، واعتبار اورا خدشه دارکرده بود، سبب شد، اسد خان شبی به تنهائی بطور مخفیانه وارد دز شود، و در خواب بر بالین داوود خان می آید. داوود خان از اسدخان وحشت داشت، وشاید بدلیل ترس از مجازات جرات ترک دز را نداشت. اسد خان قدی رشید داشت و چهار شانه بود، او سبیل های بلندی داشت، که دو سر آنها را از پست سر به هم گره میزد. هنگامیکه بر بالین داوود خان رسید، سر را خم کرد، وبه آرامی داوود خان را به نام صداکرد. در همین حال گره سبیلهای اسدخان باز شد، و سبیلهای بلند اسدخان روی داوودخان افتاد، داوودخان که بیدار شده بود، ار ترس دچار لکنت زبان شد، وهرچه اسدخان کوشش کرد، اورا آرام کند، بیفایده بود و او سکته کرد، ومرد. اسدخان برای پیشگیری از برادر کشی اقوام ساکن دز را خبر کرد، و به آنها گفت، برای مذاکره با آداوود به دز آمده بود ولی آ داوود سکته کرد، و او هیچ نقشی در مرگ او ندارد. پس از این ماجرا او با نزدیکان و محافظان و خدمه خود برای اجتناب از برادر کشی بسوی شیرازرفت.

شاعر بختیاری این ماجرا را در اشعاری حماسی و مرثیه گونه چنین میسراید:

سردز سیل ِ زنم دروازه دز واز شا اسد وا تیله شیر رهدن سی شیراز

sare dez seile zanom darvaze dez vaz sha asad va tile shir rahden si shiraz

با فارسی معیار:

.بالای دز نگاه میکنم ( و) دروازه دز باز( است. دز رها شده است) شاه اسد بابچه شیر( پسرش) بسوی شیراز رفتند.

سردز سیل ایزنم دروازه دز واز همه تون واسر زنین شیر رهد به شیراز

ترجمه: بالای دز نگاه میکنم ( و ) دروازه دز باز ( است) همگی بر سر زنید( ماتم بگیرید) شیر رفت بسوی شیراز.

سردز سیل ایزنم نیا دی بنگی همه تون واسر زنید سی شیر جنگی

sare dez seyle zanom nid di bangi hameton va sar zanin si shir jangi

ترجمه فارسی معیار:

بالای دز را نگاه میکنم ، دیگر صدائی نمی آید همه بر سر زنید یرای ( از دست دادن اسد خان آن) شیر جنگی.

سردزنه فرش کنین زگل هف رنگ چی تو مر پیدا ندا به ایل هف لنگ

sare dezne farsh konin ze gole haf rang chi to mar peyda nada be ile haf lang

ترجمه به فارسی معیار: روی دز را از گل هفت رنگ فرش کنید ( زیرا) مگر مانند تو ( دیگر ) در ایل هفت لنگ پیدا خواهد شد.

سر دزنه گل بنین سی سر دراری چی تو مر پیدا ایبو به بختیاری

sare dezne gol benin si sarderari chi to mar pida ebu be bakhtiary

ترجمه به فارسی معیار:

روی دز را برای سربلندی (به افتخاراسدخان) گل بگذارید ( زیرا) مگرمانند تو( اسدخان) در بختیاری پیدا خواهد شد.

حرکت اسد خان با جمع کثیری از همراهان بسوی شیراز، این تصور را در شاه قاجار ایجادکرد، که اسد خان قصد تصرف شیراز را دارد، لذا فتحعلیشاه قاجارسال 1248 هجری قمری با سپاه بسیار برای مقابله با اسدخان از طریق اصفهان عازم شیراز شد، هنگمیکه او به اصفهان میرسد.خبر لشکر کشی شاه به شیراز میرسید، خواهر اسدخان بی بی پری که به گفته آقربانعلی از او با نفرین بختیاری " pal boride" یاد میشود، ازسر دلسوزی که اسد خان در دست شاه سفاک قاجارگرفتار و زجرکش نشود ، برادر خود رادر همین سال با سم کشت. ولی شاه قاجار باو جود شنیدن خبر مرگ اسد خان از میزبان اومحمدعلیخان قشقائی هم نگذشت ، و دستور داد، او را سیاست کنند، ولی خان قشقائی پس از شکست در جنگ از فرستادگان شاه ، بسوی کرمان گریخت، و تاریخ قاجار دیگر از او سخنی نمی گوید. فتتحعلیشاه قاجار نیز سال 1250هجری قمری دوسال پس از مرگ اسدخان بختیاروند درگذشت.

        نظر یادتون نره

اشعار گاگریو حماسی در وصف شير علی مردون

                           تفنگ علی مردون، هم باز صدا کرد                 سرهنگ کله پوستی، هنگ بلا کرد

                   تفنگ علی مردون، هم باز غرمنید                   سرهنگ کله پوستی، چادر رمنید

                   کجه تیر، کجه سپاه، کجه فراشم                      ره بدین دام و ددوم، بیان سر لاشم

                   مو لر بلیط خورم هف سال چوپونم                    ار زنیم وه قرقره،مو مشق ندونم

                   بی عروس تو کل بزن، تا مو کنم جنگ              شمشیرم وا گل زنم، سی ایل چهار لنگ

                  بی عروس کل ازنه، کل بساکی                        سنگران خین گرد، تا کفت خاکی

                 بی عروس تو کل بزن، کل بساکی                      تفنگچی زه مم صالح، سواره زه راکی

                 شمشیر علی مردون طلای بی غش                به زمین برچ ای زنه، به آسمون تش

                 بی بی یل سی کشتنم پلان بریدن                    گویلم ز داغ مو، هی لاله چیدن

                  دشمنون زه بهد مو چاره ندارن                           گو یل نیله سوار به هفت و چارن

                   بی عروس سر قله پلا بریده                            لاش اسبید علی مردون به دار کشیده

                   کجه رهد خان گپم هم وزن شابید                     هر کی کشتس خانمه کارش خطا بید

                   اساره به آسمون، ماهی وه دریا                     تا نیا آقا علی، ایل نیگره جا

                    لاشمه گویل بنین سر تخت منگشت 1                بل غرورم نشکنه، دورون ور گشت

                      بعد مو قله تلن کنین سیه پوش2                     سی تقاص جون مو خینم زنه جوش

                    چی کلا پر پر کنم رم سر فردون                       اسم شانه کور کنم سی علی مردون

                    طیاره بال بال کنه سرکه وردون                        اسم شانه کور کته، شیر علی مردون

                      طیاره بال بال کنه سرکه فرودن                       شمشیرم به گل زنم سی کل ایرون

                      یه گروهان ز دولتی اود به سیمون                      گرگ که زال ایزنه، سی بیکسی مون

                    بیست و چهار تیر خردمه هنی بهوشم3                  لیک دام و ددوم اوید به گوشم  

                     بالونا بالا هوا بالا تنیده                                            ددیل آممد علی پلا بریده

                     دو در گل سی کشتنم پلان بریدن                            گو یلم ز داغ مو پای کمر بریدن

                       نظامی کله پوسی لنگا ملاری                              نی تری جنگ بکنی وا بختیاری

                        سر تنگ تا ته تنگ تانک و زره پوش                    ما بین شال و قوا خین ای زنه جوش

                         چار لنگون و هفت لنگون غیرت ندارن                چل کنن تهران خراو، خان درارن

                     تفنگ علی مردون، هم باز صدا کرد                 سرهنگ کله پوستی، هنگ بلا کرد

                   تفنگ علی مردون، هم باز غرمنید                   سرهنگ کله پوستی، چادر رمنید

                   کجه تیر، کجه سپاه، کجه فراشم                      ره بدین دام و ددوم، بیان سر لاشم

                   مو لر بلیط خورم هف سال چوپونم                    ار زنیم وه قرقره،مو مشق ندونم

                   بی عروس تو کل بزن، تا مو کنم جنگ              شمشیرم وا گل زنم، سی ایل چهار لنگ

                  بی عروس کل ازنه، کل بساکی                        سنگران خین گرد، تا کفت خاکی

                 بی عروس تو کل بزن، کل بساکی                      تفنگچی زه مم صالح، سواره زه راکی

                 شمشیر علی مردون طلای بی غش                به زمین برچ ای زنه، به آسمون تش

                 بی بی یل سی کشتنم پلان بریدن                    گویلم ز داغ مو، هی لاله چیدن

                  دشمنون زه بهد مو چاره ندارن                           گو یل نیله سوار به هفت و چارن

                   بی عروس سر قله پلا بریده                            لاش اسبید علی مردون به دار کشیده

                   کجه رهد خان گپم هم وزن شابید                     هر کی کشتس خانمه کارش خطا بید

                   اساره به آسمون، ماهی وه دریا                     تا نیا آقا علی، ایل نیگره جا

                    لاشمه گویل بنین سر تخت منگشت 1                بل غرورم نشکنه، دورون ور گشت

                      بعد مو قله تلن کنین سیه پوش2                     سی تقاص جون مو خینم زنه جوش

                    چی کلا پر پر کنم رم سر فردون                       اسم شانه کور کنم سی علی مردون

                    طیاره بال بال کنه سرکه وردون                        اسم شانه کور کته، شیر علی مردون

                      طیاره بال بال کنه سرکه فرودن                       شمشیرم به گل زنم سی کل ایرون

                      یه گروهان ز دولتی اود به سیمون                      گرگ که زال ایزنه، سی بیکسی مون

                    بیست و چهار تیر خردمه هنی بهوشم3                  لیک دام و ددوم اوید به گوشم  

                     بالونا بالا هوا بالا تنیده                                            ددیل آممد علی پلا بریده

                     دو در گل سی کشتنم پلان بریدن                            گو یلم ز داغ مو پای کمر بریدن

                       نظامی کله پوسی لنگا ملاری                              نی تری جنگ بکنی وا بختیاری

                        سر تنگ تا ته تنگ تانک و زره پوش                    ما بین شال و قوا خین ای زنه جوش

                         چار لنگون و هفت لنگون غیرت ندارن                چل کنن تهران خراو، خان درارن

شجاعت و بزرگی نامدارخان منجزی

درسالهاي 1250 ه ق به بعد كه اوج جنگ بين دوركي ها وبهداروند ها  بود نامدار خان  منجزي اقتدار وشجاعت و محبوبيت خاص در بين بختياري از خود بروز داد . نامدار فرزند شيخ علي اكبر منجزي از تيره ملا مدي ومادرش از طايفه چهالنگ بود. آثار شجاعت و جوانمردي از همان دوران نو جواني در وي آشكار بود  . در همان ايام هم به تمام فنون اسب سواري وتيراندازي و.... كاملا مسلط بود .  روحيه بزرگ وروش ومنش بزرگانه اش موجب شد كه جعفر قلي خان بهداروند  شيفته او شود  واو را به اردوي خود فرا خواند  تا در جنگ با رقيبان بازوي راست خود قرار دهد  . نامدار به علت شجاعت ومحبوبيتي كه در ايل داشت به نامدار خان معروف گرديد  ، شجاعت ومحبوبيت او روز به روز افزونتر مي شد  تا جايي كه اكثر سواران و قشون جعفر قلي خان از وي دستور مي گر فتند كه اين امر موجب شد كه جعفر قلي خان به وي رشك وحسد ورزد ، ترديد وحسد جعفر قلي خان از يك طرف و  تحريكات و نفاق رقيبان ( اللخصو ص طايفه راكي دايي هاي جعفر قلي خان )  از طرف ديگر موجب شد  كه دوستي جعفر قلي خان ونامدار خان به دشمني تبديل شد . نامدار خان  ناگزير وعده اي از يارانش  از جعفر قلي خان جداشدند  ودر منطقه اي از انديكا بنام سراستان ( سر استون پير محمود ) مستقر شدند . بلاخره بعد از مدتي  با وساطت بزرگان بختياري طرح صلح وسازش و بر گشت نامدار خان به طايفه اش  فراهم گرديد .  نامدار به افراد وساطت كننده گفت هرچه باشد جعفر قلي خان خان بزرگ است بفرمايد ما خدمتش هستيم  . خلاصه  بزرگان بختياري رفتند  نامدار خان در فكر و آماد ساز ي جا يگاه مهمانها  بود .  اما هالوزال كه پير كارديده بود  به نامدار خان گفت كه اين مهماني براي ما خيلي خطرناك است  كر اسد آ دم كينه توزي است من اورا مي شناسم، اسبهايتان را زين كنيد خودتان هم قطارهايتان را ببنديد ومسلح باشيد  اما نامدار خان از روي شجاعت قبول نكرد  وگفت مگر مي شود آدم مسلح به استقبال مهمانش برود. هالوزال كه انگار آينده كاررا از دل آنها راخوانده بود لحظه اي سكوت اختيار كرد دوباره به نامدار خان رو كرد وگفت پس اسلحه هايتان را در زير لباستان  پنهان كنيد 

نامدار تبسمي زد وگفت كه اسلحه ها بايد در چادري جداگانه ودور از لامردان باشند  ويك نفر نگهبان اسلحه  ها گذاشته شود  واين كار را هم كرد  .ها لوزال هم  از آنها جدا شد بر تپه اي مشرف بر مال نشست  ومرتب نظاره مي كرد .

حالابشنو  كه رقيبان تفرقه انداز چه ترفندي بكار برده اند آنها  كه در پي تفرقه بين دو شير بودن (نامدار خان و جعفر قلي خان )  سريعا محل را ديدن و پيش جعفر قلي خان آمدن و گفتن كه اگر چادري جدااز مال وچادر لامردان بود حتما براي ما كمين زد ه اند وقصد كشتن  شما را دارند . وقتي در گردنه كوه چال بلوطك رسيدن ديدن كه چادري جداگانه ازمال ولامردان است جعفر قلي خان با خود گفت كه بله راست مي گويند براي او كمين زده اند و در همان جا تصميم به كشتن  نامدار خان ودار ودسته اش گرفت . نامدار خان و يارانش هم كه جز نيت خير چيزي در فكر شان نبود در انتظار حضور مهمانان بودند  كه از دور آنهارا مشاهده كرد گفت لامردان را فرش كنيد جعفر قلي خان واردويش دارن مي آيند . جعفر قلي و اردويش به چادر لامردان ملحق گرديدند  همه جلو يشان بلند شدن  هريك جلوي اسب يكي را گرفت نامدار خان هم به رسم احترام وبزرگي  جلوي اسب جعفر قلي خان را گرفت وتاكه خواست خوش آمدي بگويد طبق برنامه اي كه قبلا چيده شده بود جعفر قلي خان با يك اشاره دستور شليك راداد وبا يك حمله برق آسا  نامدار خان ويارنش را نقش بر زمين كردن نامدار خان در  لحظات آخر كه در حال جان دادن بود گفت حالا كه خودم را كشتي عاليورها مهمان هستند  آنها را نكشيد ولي رحم به مهمانها هم نكردند (هفت نفر از طايفه عاليور بابادي مهمان نامدار خان بودند ) محمد حسين خان فرزند محمود خان جواني خوش اندام وخوشتيپ وآراسته  با لباس  هاي دامادي چون تازه عروسي كرده بود وموهايش مايل به قرمز  رنگ بود تير به جاي  حساس او نخورده بود. بطرف  چادر اسلحه ها دوديد  كه او را گرفتند و سرش با شمشير بريدند ( گويند محمدحسين كه معروف به محمسين گلاله سهر بود در شكم مادرش بود كه پدرش را كشتن اصلا پدر به چشم نديد  و براي همه هم قابل احترام بود )  ومي خواستند كه مال واموال  آنها را هم غارت  كنند . علي صالح راكي  در حالي كه سوار بر ماديان كميت زردي بود همچنان به مال نامدار خان حمله ور مي شد  . بي بي ماپسند كه از شير زنان نادره روزگار بختياري بود ناله كنان بسمت جعفر قلي خان آمد و گفت  خاك بر سرت برادران خودت را كشتي و پشت خودت را خالي كردي مي خواهي مال وزن وبچه آنها را هم به دشمنان بدهي  فكر كردي كه اينها كه با تو هستن همه دوستان تو هستند اينها دشمنان تو هستن  بعد از اين هم خودت را مي بيني. حعفر قلي خان در حالي كه  به اشتباه خود پي برده بود وعرق شرم بر پيشانيش جاري شده بود دستور خاتمه جنگ راداد  به اجساد نگاهي كرد نشست وگريه كرد  ولي اي داد بي داد گريه كردن سودي نداشت ( ناگفته نماند كه نامدار خان به انتقام خون  برادر جعفرقلي  سهراب خان چالنگ را از پاي در آورد)   افرادي كه در اين ميان كشته شدن  همه از گروه نامدارخان بودن عبارتند: خود نامدار خان  ، محمد حسين خان ، آعيدي ، آعبدال ، آكوچك  وهفت تن از طايفه عاليور بابادي كه از دوستان نامدار خان بودن كه در  آن روز مهمان نامدار خان بودند  اين واقع  بنا به گفته بزرگان  حدود سال1260 قمري  اتفاق افتاده كه در تاريخ آن مطمئن نيستم  ابياتي در وصف اين  افراد سروده اند كه هنوز  ورد زبان ايل بختياري مي باشند

جنگ دشت شیر(مبارزه با دولت پهلوی)

مبارزات بختیاری ها با دولت پهلوی
علی اصغر خان (در بین مردم به نام علی عسگر شناخته می شود) پسر علی اکبر خان سردار ارشد عموزاده ابوالقاسم خان، به نمایندگی از وی رهسپار ایذه شد تا در گرمسیر شورش را سازماندهی و رهبری کند. وی به همراه 200 سوار وارد ایذه شد. اهالی ایذه استقبالی گرمی از وی کردند. با ورود علی اصغر خان به ایذه ، نیروی نظامی به فرماندهی سرهنگ ملک مرزبان که در قلعه« چهاربرجی» مستقر بود ، ایذه را ترک کرد. قلعه به تصرف بختیاری ها در آمد. علی عسگرخان به رسم خوانین گذشته خیمه و خرگاه خود را در نورآباد برپا کرد. منطقه ایذه از کنترل دولت خارج و به تصرف بختیاری در آمد. آیین و سنن خان سالاری نظام ایلی مجددا" احیا گردید.تقریبا"بیشتر قلمرو گرمسیر بختیاری از کنترل دولت خارج شده بود. « آعلی مردان پرچمی» و « میرزا حیدر کیانی کشخالی» منشی و مستوفی خان شدند.

علی اصغرخان  در ایذه ، اندیکا و لالی به تحریک مردم و جمع آوری سورسات و مخارج اردو مبادرت کرد. در بهمن سال 1321 علی عسگر خان نامه ای به سرگرد « عبدی » فرمانده قشون مستقر در قلعه تل نوشت و از او خواست خود و نیروهای تحت فرمانش را تسلیم کند یا برای نبرد آماده شود. قشون دولتی در پاسخ نوشتند که قصد ندارند تسلیم شوند. پس از چندی علی عسگرخان به فکر افتاد تا با هماهنگی خوانین قلعه تل و باغملک ، نیروی نظامی مستقر در قلعه تل را خلع سلاح کند. با این هدف فراخوان نظامی انجام گرفت. به دنبال آن اردوی جنگی تشکیل و سازماندهی شد و ایذه را به مقصد قلعه تل ترک کرد. در تنگ ناشلیل شورای جنگی برپا شد. پس از شور و رایزنی با سران و کلانتران طوایف بختیاری ، نیروی بختیاری متشکل از حدود پانصد سوار و تفنگچی عازم  قلعه تل شد. با ورود سواران بختیاری به قلعه تل ، تل و تپه باستانی قلعه تل که قوای نظامی در آن پناه گرفته بودند، به محاصره در آمد. محاصره پانزده روز به طول انجامید و علی اصغر خان مکرر به نیروهای درون قلعه هشدار می داد که خود را تسلیم کنند. هواپیماهای نظامی به محاصره شدگان آذوقه و مهمات می رساندند ،گاهی منطقه را نیز بمباران می کردند.
جنگ میداوود ( دشت شیر)1322ش
انگليسی ها به ابوالقاسم خان که به آلمانها گرايش داشت ، بی اندازه مخالف و بدبين بودند. برای محافظت از چاههای نفتی که در آن حدود داشتند هميشه مواظب بودند که امنيت آن نقاط را حفظ کنند( مهدی نيا ، 1366: 455) اما وقتی آشوب در منطقه بختیاری و در نزدیکی حوزه های نفتی بالا گرفت ، انگلیسی ها از این وضعیت  به هراس افتادند و نگران شدند که نه تنها  مامورین آلمانی در منطقه نفوذ و حضور پیدا کردند بلکه کنترل مناطق همجوار و نزدیک حوزه های نفت خیز نیز از دست آنان خارج شده است. بیم آن داشتند که چاههای نفت از کنترل آنها خارج شود به همین دلیل به سرعت دست بکار شدند، دیوان بیگی استاندار خوزستان را تحت فشار قراردادند تا به سرعت با اعزام نیرو ، شورشیان را سرکوب کند و آرامش در منطقه برقرار گردد. یک گروهان نظامی به منطقه اعزام شد اما ستون اعزامی به وسیله عشایر بهمئی و جانکی خلع سلاح شد. از آن سوی ، طولانی شدن محاصره قلعه تل  ، نگرانی بختیاری ها را در پی داشت زیرا بیم آن می رفت که قوای کمکی و تازه نفس به یاری محاصره شدگان بیاید و اوضاع در منطقه به نفع قوای نظامی تغییر کند و کار بر بختیاری ها دشوار گردد. فرماندهان نیروی بختیاری به این نتیجه رسیدند که گروهی را به فرماندهی « مهراب خان عجمی» جهت جلوگیری از ورود نیروی کمکی ارتش به منطقه « رودزرد» اعزام کنند. طوایف ساکن در میداوود نیز ماموریت یافتند تا از ورود قوای دولتی به منطقه بختیاری جلوگیری کنند.
مقامات دولتی و نظامی خوزستان یک گروهان دیگر جهت سرکوب بختیاری ها به منطقه اعزام کرد. این ستون نظامی که فرماندهی آن بر عهده سرگرد «کشورپاد »بود ، در پاسگاه رودزرد مستقر گردید. آنها قصد داشتند خود را به قلعه تل برسانند. قوای اعزامی با پیشقراولان بختیاری درگیر شدند. گروهی از سربازان که بختیاری بودند فرار کردند یا خود را تسلیم بختیاری ها نمودند. گروهان اعزامی در منطقه دشت شیر سمت بالای ( شمال ) میداوود به محاصره بختیاری ها در آمد اما پس از چند روز مقاومت ، حلقه محاصره را شکستند و عقب نشستند. این نبرد که به جنگ « دشت شیر» شهرت پیدا کرد در سه مرحله انجام گرفت:                       
1- سواران بختیاری ابتدا در « دره گاو مردار» که قبل از دشت شیر است با گروهان اعزامی درگیر شدند.آ مهراب عجمی و خداداد بهداروند در این منطقه کشته شدند. تلفات سنگینی نیز به قوای دولتی وارد شد.
2- با ورود نظامیان به دشت شیر ، نبرد سنگینی انجام گرفت. قوای دولتی به محاصره کامل درآمدند. جنگ چند روز ادامه داشت. تعدادی از نظامیان کشته و تعدادی نیز خلع سلاح شدند.
3- با انتشار خبر محاصره نظامیان در دشت شیر ، یک ستون نظامی برای شکستن محاصره به منطقه اعزام شد. گروه اندکی از تفنگداران بختیاری در محلی به نام « دالوبرکه » ستون نظامی را به کمین انداخت. با تحمل تلفاتی سنگین ، ستون نظامی مجبور به عقب نشینی شد.
سرگرد کشورپاد که سرسختانه مقاومت می کرد ، توانست خود و باقیمانده نیروهای تحت امرش را از مهلکه نجات و روانه رامهرمز شود. در این نبرد شمار کشته های نظامیان تا 150 نفر اعلام شده است. از نیروهای بختیاری و مردم عادی نیز 100نفر کشته شدند.( مکبن روز ، 1373 ؛ خسروی ، 1384)
بار سوم یک تیپ نظامی با سازو برگ مجهز به فرماندهی سرهنگ « همایونی » فرمانده لشگر خوزستان به منطقه اعزام شد اما قبل از رسیدن قوای دولتی ، اهالی روستاها را تخلیه کردند و به کوهستان پناه بردند. با کوچ بسیاری از عشایر به سردسیر ، اعزام نیرو به منطقه بختیاری موثر واقع شد و کنترل منطقه جانکی گرمسیر و ایذه در اختیار قوای دولتی قرار گرفت.روزنامه اطلاعات در 21/2/22 13خبر متواری شدن شورشیان و رهایی یافتن محاصره شدگان در قلعه تل را منتشر کرد.( اطلاعات شماره 5167) با ورود ایل به ییلاق ، آشوب و ناامنی نیز به سرسیر کشانده شد و سراسر منطقه را فراگرفت. درهمین ایام مرتضی قلی خان صمصام به سمت فرمانداری شهرکرد وبختیاری منصوب گردید. دولت یک تیپ سرباز در اختیار وی قرار داد تا آرامش را در بختیاری برقرار و از ادامه ناامنی و شورش جلوگیری کند. انگلیسی ها نیز از این نا امنی به شدت آشفته و ناراحت بودند ، دولت ایران را تحت فشار گذاشتند. دولت مصصم گردید این غائله را پایان دهد. سرلشگر جهانبانی به نخست وزیر پیشنهاد کرد که فضل الله علی آبادی بازرس بنگاه راه آهن که از دوستان صمیمی ابوالقاسم بختیار بود ، به اصفهان اعزام شود تا به اتفاق وی به بختیاری رفته، غائله آنجا را خاتمه دهند. نخست وزیر شرحی به وزیر راه نوشته که دستور دهد فورا" علی آبادی به اتفاق سرلشگر جهانبانی به اصفهان بروند. اشخاص نامبرده در پنجم مرداد ماه عازم اصفهان شدند. در روز 28 مرداد ماه علی آبادی در روستای « اورگان» ملک شخصی ابوالقاسم خان در 25 فرسنگی اصفهان ، ابوالقاسم خان را ملاقات کرد. پس از گفتگو مقرر شد در 29 مرداد ماه در روستای « دستنا » ابوالقاسم خان با سرلشگر جهانبانی ملاقات کند. مرتضی قلی خان نیز تعدادی از خوانین بختیاری را نزد ابوالقاسم خان فرستاد تا وی را راضی کنند که سواران خود را متفرق کند و با نمایندگان دولت به مذاکره بپردازد. تماسهای متعددی نیز با کلانتران و کدخدایان بختیاری برقرار کرد. بالاخره بدون جنگ و خون ریزی غائله پایان یافت و اجتماع بختیاری ها از هم پراکنده شود. نتیجه این تماسها و تلاش ها آن شد که ملاقات در موعد مقرر و با حضور مرتضی قلی خان انجام گرفت. ابوالقاسم خان نسبت به دولت مرکزی اظهار اطاعت نمود و تعهد داد که برعلیه دولت انگلیس دست به اقدامی نزند و بدون اجازه دولت از تهران خارج نشود. در برخی نشریه ها آمده بود که ابوالقاسم خان به مدت پنج سال نفی بلد گردید. سرلشگر جهانبانی نیز قول مساعد داد که ابوالقاسم خان از حمایت و کمک دولت برخوردار گردد. در پایان مذاکرات مقرر گردید که به اتفاق به تهران بروند. روز 30 مردادماه ابوالقاسم بختیار به اتفاق جهانبانی ، علی آبادی و مرتضی قلی خان روانه اصفهان شدند.پس از چند روز توقف با هواپیما به سوی تهران حرکت کردند.( اطلاعات 21/6/22 شماره 5270) ؛ امیری ، 1385: 217)در مقابل با هدف راضی نگه داشتن ابوالقاسم خان ، هیات دولت تصویب کرد که ماهیانه مبلغ سه هزار ریال به وی پرداخت گردد.(سند شماره 4)
در راستای اقدامات مرتضی قلی خان « جیکاک » افسر و مأمور اطلاعاتي اينتلجنت سرويس بريتانيا که رابطه ای صمیمانه و دوستانه با مرتضی قلی خان داشت و مرتب به دیدار خان می آمد ، نیز  دست بکار شد تا  از گسترش نا امني به مناطق نفت خيز جلوگيري کند. مهراب اميري به نقل از يكي از خوانين بختياري آورده است كه روزي جيكاك در حضور تمام سران و رؤساي طوايف بختياري با لحن تملق آميزي خطاب به جمعيت در حالي كه به مرتضي قلي خان اشاره مي كرد گفت: «حضرت اشرف(يعني مرتضي قلي خان) پدر من است وهرچه امركند ما(انگليسي ها) انجام خواهيم داد. اين اظهار تملق از جانب كسي كه مأموررسمي انگليس يعني نماينده ي دولتي بود كه مي رفت در جنگ جهاني دوم فاتح شود به معناي آن بود كه انگليس در رقابت ميان ابوالقاسم خان بختياري- طرفدار آلمان- و مرتضي قلي خان طرفدار انگليس حمايت تمام و كمال را از مرتضي قلي خان خواهد داشت. (گارثویت1373: 229؛ پوربختیار، 1384: 127)

اشعار محلی:
                                              
                            حماسه دشت شیر
جنگ شیر به دست شیر داره تماشا              مو بردم چهارصد برنو ، بعد رضا شاه

فرج الله1 قلعه تله ، خور نداره                 شرگلا من دشت شیر ، داسون دراره

یدالله و شکرالله شیرل جنگی                   اسباسون نیله نیله ، زینا فرنگی

دو نفر کر آمهراب ، چهار خواجه میری         ماشاالله جنگ اکنن ، چی جنگ شیری

تفنگ بالون زنه ، ندین و سرهنگ              بدینس آشکرالله ، وا شاه کنه جنگ

کمیتم تیر خرده بید ، سر دو پایه                یدالله کر آمهراب ، خین دار شاهه

یدالله  ،گد شرگلا  ، همی دوتامون             به غیر از خورزا خومون ، کس نیده بامون

درویشخان ممبینی ، وا شاه کنه جنگ            تش نهاد و دشت شیر ، سی ایل چهارلنگ

مسلسل کار اکنه ، ما بین دو پیرون             آکریم رحمانی ، خورزای شیرون

علی باز و گوجونی ، محمد و زاهد           کاری کرد کر آمهراب ، نکرده نادر

سه سوار و دیر ایا ، نازو سرناز               یدالله و شرگلا ، محمد ، شهباز

یدالله گد: شرگلا ، درویش نیومد              واویلا بخت بدم ، که شو دراومد

سرقعله تا پا قعله ، همش سیاره               بی هوا جلدی بده ، تفنگ قطاره

شاه منگشت بیرق بکش ، بیو سر تنگ          کریم3 کر هوا ، با شاه کنه جنگ

کاغذی بسی کنم ، سی خان دالون              فرجلا کردزنگنه4 ، زید زیر بالون

مسلسل کار اکنه ، ایتا و اوتا                 چی رستم جنگ ایکنه ، درویش کوتا5

پنج تیر آشرگلا  ،پولاد پوزس                پرس کنین و کشورپاد ، چه برد و روزس

یدالله گد: شرگلا ، رحم کن و سرهنگ         قسم خرد ، واپس بره ، دی نکنه جنگ

خرسانه زین بکنین ، گرین رکاوم             واستاده شاه انتظام ، در انتظارم

شرگلا خرده قسم و جون مهراو              لشگر چول نکنم ، دی نیبرم خواو

 

جنگ منار

این جنگ پس از جنگ" دیرو"درزمستان سال1252(ه ق) میان اولاد فرج اله خان دورکی(که فرج اله خان برادر حبیب اله خان وپدر جعفرقلی خان وکلبعلی خان دورکی بود.)به سرپرستی حسین خان فرزند فرج اله خان واولاد حبیب اله خان به ریاست جعفرقلی خان اتفاق افتاده وماجرا از این قرار بود که این حسین خان که داعیه ی حکومت دورکی وبابادی را درسر داشت وباجعفرقلی خان پسرعموی خود در جدال وزدوخورد بود توانست تمام ایلات بختیاری را بسیج نموده وجعفرقلی خان پسر اسدخان بهداروند را باخود همراه کند.

لذا قشون عظیم خود را بسوی جعفر قلی خان پسر عموی خود حرکت داد وجعفرقلی خان چون می دید نمی تواند در برابراین سپاه عظیم مقاومت کند لذا ایل خود را بسوی شیمبار(شیرین بهار)کوچاند ودر گردنه ی منار مستقر گردید این منار بدلیل صعب العبور بودن وراه های بسیار دشوار جای مناسبی برای در امان ماندن از قوای مقتدر وبی اندازه ی جعفر قلی خان بهداروند بودوچون تمام راههای صعود به منار توسط یاران جعفرقلی خان دورکی مسدود وکنترل شده بود ،دشمن به هیچ وجه قادر به فتح منار نبود سه بار جهت بالا رفتن وفتح منار افراد حسین خان وجعفرقلی خان هجوم بردند اما هرسه بار باتلفات زیاد عقب نشستند  به سبب بی حرمتی یکی از یاران نزدیک جعفر قلی خان دورکی به طایفه ی موری آقایی ملا بهمن و زهرمار موری از عمد گردنه ی قباکبود را در اختیار دشمن نهاده و دشمن با نشان دادن علامت زهرمار موری از گردنه ی قباکبود که راهی بس دشوار است وپیاده بسختی از آن بالا میرود و چون  جعفر قلی خان دورکی را که مردی ساده لوح بوده را فریفته که ما بقصد صلح وسازش بسوی تو می آییم  توهم پایین بیا او نیز پذیرفته واز مخفیگاه خود خارج شده وبسوی دشمن آمد،دشمن با شمشیر های آهیخته بالا رفته وبسیاری از یاران جعفرقلی خان دورکی راکشته وسرانجام هم جعفر قلی خان توسط شاهمراد دالکی بهداروند وبی توجه به خواسته ی او که مرا نکشید بگذارید تاجعفرقلی خان پسراسدخان بیاید اوراکشته وسرش رابرید واسفدیارگله هم که درآن جنگ بودنیزبر سر نعش جعفرقلی خان رسید وبرجسدش اسب تاخت وعلی صالح راکی شکم خان کشته راپاره کرده وبا پی شکم او تفنگ خودرا چرب نمود. پس از اندک زمانی جعفرقلی خان بهداروند از راه رسیده و از کشته شدن خان اظهار نگرانی نمود .چون جعفرقلی خان برسر جسد خان رسید گفت چه کسی این کارا کرد شاهمراد دالکی گفت من این کارا کردم خان شمشیر از نیام بیرون آورده سر او را چون سر خان برید وگفت خان باید بدست خان کشته شود ودستور داد اورا پایین پای جعفرقلی خان دفع کنند.

اما حکایت اینگونه نبود چراکه پس از کشته شدن جعفر قلی خان دورکی کسی اورا دفع نکرد وجسد خان بمدت سه ماه زیر برف ماند وپس از آن جسد از زیر برف بیرون آورده وبه خاک سپردند.

ادامه واقعه ی منار،پس از کشته شدن جعفر قلی خان دورکی وآمدن جعفرقلی خان بهداروند برسر جسد پاره پاره اش سواران بهداروند راکی ومنجزی ودیگر متحدانشان در میان ایل جعفرقلی خان ریخته ،دست به یغما وچپاول زده،بسیاری از مردان را کشته ،نسبت به زنان ودختران آنها از خود بی رسمیها نشان دادند.

گویند پسر اسد خان بهداروند چند شب در شیمبار مانده ومشغول تقسیم غنائم شدودستور داد زنان اسیر شده را شلاق زده تا لخت شوند وبا بدنی برهنه در حضور خان ودیگر فاتحان این نبرد برقصند.

کلبعلی خان ودیگر خوانین دورکی هم ایل وتبار خودرا بسوی امامزاده سلطان ابراهیم واقع درگرمسیر برده وپس از طی زمستان  بسوی ییلاق رهسپار شد.

تقریبا پس از گذشت یک سال از این واقعه کلبعلی خان برادر جعفرقلی خان دورکی به خون خواهی برادر خود برخاسته قشونی از طوایف دورکی وبابادی را متحد ومجهز نموده وبه ریاست مهدی قلی خان برادر خود جهت شبیخون زدن به ایل جعفر قلی خان بهداروندوغارت اموال ایل او به شیمبار گسیل داشت و واقعه معروف به غارت (لبد)را بوجود آورد .در نتیجه جعفرقلی خان وزن  وبچه اش به دژملکان پناه بردند وقشون دورکی همان بی رسمیها را نسبت به اسیران آنها انجام دادند

چند بیت شعر در مود فتح قندهار توسط سردار اسعد

همه گويند بختيارى كرد

بخت بيدار بود و يارى كرد

 بختیاری و نادر دوران

خاك بر چشم قندهارى كرد

خاطرات سردار اسعد(علی قلی خان)

 

12 ثور ، قاتل ارمنی گرفتار شد . پنج نفر بودند. رییس آن ها ماشاءالله نوکر بانک بود . نوچه ها عبارت بودند از : اکبر ، اصغر ، میرزا محمد . اقرار کردند . ماشاءالله در حضور خود من و جمعی از محترمین اقرار کرد که کار من ، رفتن سر ِ زن های زردشتی و ارمنی ست ، چون دشمن دیرین هستند . در موقعی که خواستم با دختر ِ دوازده ساله ی ارمنی جمع شوم ، برادرهایش از خواب بیدار شدند و به ما پنج نفر حمله کردند . کاملا به دختر نتوانستیم موفقیت حاصل نماییم . لکن برادر ِ هجده ساله ی او را اول با تفنگ ، بعد ، با قدّاره ، پاره پاره کردم .

در این قرن بیستم ، این است اخلاق ِ جمعی از ایرانی های بدبخت ! خیال می کنند ما بین جان و ناموس بشر ، فرقی هست . می ترسم تا به راه راست برسیم ، از میان رفته باشیم .

از : خاطرات سردار اسعد بختیاری

وکیل تحمیلی

اگر ما ایرانی ها مردمان ِ رشید ِ وطن پرست ِ تحصیل کرده باشیم ، البته هر کس صلاحیت انتخاب را داشته باشد ، انتخاب خواهیم کرد . متاسفانه ، غیر از این است . نه وکیل ، نه موکل ، لیاقت ِ انتخاب کردن و انتخاب شدن را نداریم . [ ...] هر وقت مردم دارای علم ، رشادت [ و ] وطن پرستی شدند ، وکیل ِ تحمیلی قطعا از میان می رود . ملت ِ عالِم ، قیّم لازم ندارد. بر عکس ، ملتی مثل ِ ایران ، قیّم ِ خیلی گردن کلفت ، لازم و احتیاج ِ کامل دارد.

 

[ کاسه ، نیم کاسه ]

[ ... ] به واسطه ی این که ما ایرانی ، تهور نداریم ، اتحاد نداریم ، صداقت نداریم ، وطن دوستی نداریم ، مذهب نداریم ، ظاهر مسلمان ، ولی باطن معلوم نیست چه مذهبی داریم .پس یک چنین قومی ، اراده ندارند. [... ] پس زیر کاسه ، باید نیم کاسه باشد . چون به این شکل نمی شود کار کرد .

 

گریه برای تخت جمشید

لازم بود تخت جمشید [ را ] که بزرگ ترین یادگار ِ عظمت ِ ایران است ، ببینیم . جلو افتادیم . واقع ، دیدنی بود.فوق تصور متالم شدم که چه بودیم و چه شدیم . خیلی گریه کردم . مدتی تماشای قدرت ِ دست ِ بشر و حجاری ِ عجیب ِ آن زمان را کردیم .

 

 

هویت ایل بختیاری

ایل بختیاری که تعدادشان به بیش از ۸۵۰۰۰۰ نفر میرسد و در منطقه ای به مساحت ۶۷۰۰۰ هزار کیلومتر مربع در ناحیه ی مرکزی وجنوب غرب ایران که رشته کوه های زاگرس واقع شده است زتدگی میکنند اگر چه تنها یک سوم بختیاری ها کوچ نشین اند.آن چه به عنوان فرهنگ قوم بختیاری شناخته میشود، بیشتر در میان چادرنشینان بختیاری کوهستانی دیده میشود.بختیاری ها به گویش لری تکلم میکنند و شیعه مذهبند.امروزه بختیاری ها از زندگی سنتی خود دست کشیده اند وبه استخدام شرکت نفت و موسسات دولتی دیگر در آمده اند.بختیار سرزمینی افسانه ای در ایران است و دارای منابع غنی است.بختیاری از نظر نژادی جزء تبار لر ها هستند و گویش آن ها نیز از قدیمی ترین و شناخته ترین گویش های زبان فارسی است.بختیاری به دو گروه اصلی تقصیم میشوند:هفت لنگ و چهار لنگ.در میان این دو گروه تقسیم بندی بسیار بیشتری وجود دارد.آمار دقیق از جمعیت بختیاری مشخص نیست اما طبق یک براورد ۹۰۰۰۰۰ بختیاری در داخل وخارج از کشور زندگی میکنند.بختیاری ها ایرانی العصیل هستند.